تبليغاتX
علوم آزمایشگاهی 89 زاهدان

علوم آزمایشگاهی 89 زاهدان
آرزو می کنم که سبز شدن هر برگ درخت آمینی باشد برای آرزوهایت... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
این صحنه بسیار زیبا در باغ وحش دانمارک اتفاق افتاده است که در مقابل پرخاش خرس مادر، بچه خرس با نوازش پاسخ مادر را می دهد


ادامه مطلب
[ شنبه 1390/11/29 ] [ 2:29 PM ] [ HaDiS ]
 

سلام خدمت همه ی دوستان اخیرا خبری تاسف برانگیز به گوش ما رسیده که واقعا تحمل شنیدن آن برای ما بسیار سخت وجانگداز بود خواهشا دوستانی که سابقه غش کردن دارن این متن رو نخونند...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 10:8 PM ] [ zms ]
یائیم نخندیم . . .

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس و

.

.

.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 10:5 PM ] [ HaDiS ]

**************

   عکسي که ميبينين برنده جايزه پوليتزره 1994 شده عکس يه بچه قحطي زده سوداني رو نشون ميده که داره براي دريافت غذا به طرف کمپ سازمان ملل سينه خيز ميره اون کرکس منتظره که اون بچه بميره تا بتونه اونو بخوره اين عکس همه دنيا رو متحير کرد هيچکس نفهميد که برا اون بچه چه اتفاقي افتاد حتي عکاس اون آقاي کوين کارتر که بلافاصله بعد از گرفتن عکس اونجا رو ترک کرد سه ماه بعد هم به علت افسردگي زياد خودکشي کرد.
[ جمعه 1390/06/11 ] [ 11:44 AM ] [ HaDiS ]

چند سال پیش ، در یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
 
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد . پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
 
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
 
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
 
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ، سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت :

” این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند”

گاهی مثل یک کودکِ قدرشناس
خراشهای عشق خداوند را به خودت نشان بده
خواهی دید چقدر دوست داشتنی هستند...

[ دوشنبه 1390/05/10 ] [ 2:10 PM ] [ HaDiS ]
 

 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "

 

پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "

 

پسرک آرام نجوا  کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "

 

پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "

 

پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."

 

پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "

 

اما بدتر از همه این است که...  پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .

 

بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .

 

" می فهمم چه حسی داری  . . . می فهمم . "

 

( داستانکی از شل سیلور استاین )

البته تصويريشم تو تلوزيون پخش كردن.

 

[ جمعه 1390/05/07 ] [ 4:47 PM ] [ Sanaz ]

 

 بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟ 

 در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدند کی هست؟ در جواب گفت :  من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت گفتم آخه من پول خرد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت...
سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفتاین مجله رو بردار برای خودت گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟! پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست  که الان دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره  ازش پرسیدم منو میشناسی؟ گفت بله جناب عالی آقای بیل گیتس معروف که دنیا  میشناسنتون بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بارچون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟ گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بودحالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم  جوون پرسید به چه صورت؟ هر چیزی که بخوای بهت میدم  (خود بیل گیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)  پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟  هرچی که بخوای  واقعاً هر چی بخوام؟ بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام به اندازه تمام اونا به تو میبخشم  جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی، گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟، گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی  پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟  جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست! بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32 ساله  سیاه پوست.

[ جمعه 1390/04/17 ] [ 3:15 PM ] [ Sanaz ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گاهی خدا درها را میبندد و پنجره ها را قفل می کند، زیباست اگر فکر کنیم شاید بیرون طوفان است و خدا می خواهد از تو محافظت کند.
امکانات وب