تبليغاتX
علوم آزمایشگاهی 89 زاهدان

علوم آزمایشگاهی 89 زاهدان
آرزو می کنم که سبز شدن هر برگ درخت آمینی باشد برای آرزوهایت... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
✿ روزی انسان از پروردگار پرسید:

 ✿ خدایا اگر همه چیز در سرنوشت ما نوشته شده است

✿ پس آرزو کردن ما چه فایده ای دارد؟

✿ پروردگار خندید و گفت: شاید من نوشته باشم هرچه آرزو کرد...



✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿   ✿✿

[ چهارشنبه 1390/11/05 ] [ 5:17 PM ] [ Sanaz ]
زمانی شاعری ادعا کرده بود که در دوره ی جوانی عالم تمام انواع سخن به یک مفهوم شعر بوده و در واقع شعر در دوره اغازین حیات انسان ، نامگذاری های ادمی بوده است بر اشیا. اشیائی که با حیرت تمام به انها نگاه میکرد.

و در اغاز سخن بود و سخن تنها بود

و سخن زیبا بود

بوسه و نان و تماشای کبوترها بود

اما بعدها با گذشت زمان این ادراک ک سرشار از تازگی و حیرت افرینی بود ب استمرار و کهنگی گرفتار امد و عادت پرده ای شد در مسیر تماشا....

ای سراینده هستی سر هر سطر و سرود

بازگردان به سخن دیگر بار

ان شکوه ازلی ، شادی زیبایی را

دادو دانایی را

تو سخن را بده آن شوکت دیرین... آمین

نیز دوشیزگی روز نخستین....آمین.

[ یکشنبه 1390/09/13 ] [ 9:20 AM ] [ Sahar ]

میله های زندان سکوت را بشکن

                              از سرسرای ذهن عبور کن و به وادی قلب سرازیر شو

آنجا نوری خواهی دید

            به سمت آن برو

              تو را بالا می برد

                 به دور و برت نگاه کن!

                      دریایی می بینی

نامت را عوض کن

           نامت را اشک بگذار

     و همراه دیگران از پرچین نگاهم جاری شو!!!!

[ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 9:24 PM ] [ HaDiS ]

آدم یک "بودن" است، و انــســــــــــان یک "شـــدن" ...  
  ܓ✿        دکتر شریعتی       ܓ✿


[ پنجشنبه 1390/09/10 ] [ 2:15 PM ] [ Sanaz ]

یکی از شهدایی که عراقی ها کشف کرده بودند ، گمنام بود.

هویتش معلوم نبود. سردار باقر زاده پرسید :

از کجا این جنازه ایرانی است؟

هیچ مدرکی برای تشخیص هویت ندارد!

ژنرال بعثی گفت : همراه این شهید پارچه قرمز رنگی بود که روی آن نوشته شده « یا حسین شهید »

از این پارچه مشخص است که ایرانی است .

حتی دشمن هم ما را با عشقمان به "حسین(ع)" می شناخت...


[ یکشنبه 1390/09/06 ] [ 5:33 PM ] [ Sanaz ]
ازآدم‌ها بگذر!

دلت را گنده‌تر کن…

ناراحت این نباش که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است….

مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای

شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای

و بدهکار خودت، رفاقتت و خدایت نیستی....


( به نظرم جملش اونقدر بزرگه كه تصوير لازم نداره.... )


:: خوشحال ميشم به وبلاگ منو خواهرم سر بزنيد.


:: www.tatianaaa.blogfa.com

[ سه شنبه 1390/08/10 ] [ 9:21 AM ] [ Sanaz ]

خدایا... کودکان گل فروش را میبینی؟!      مردان خانه به دوش... دخترکان تن فروش... مادران سیاه پوش... محرابهای فرش پوش... پسران کلیه فروش... زبانهای عشق فروش... انسانهای آدم فروش... همه را میبینی؟؟؟ خدا میبینی؟؟؟ میخواهم یک تکه از آسمانت بخرم, دیگر زمینت بوی زندگی نمیدهد.تو کجایی آدم؟ دوباره سیب بچین......من خسته ام! بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

[ جمعه 1390/08/06 ] [ 9:19 PM ] [ Admin*hadis ]
وقتی حاجاتت را به تاخیر می اندازد
دارد چیز بزرگتر به تو میدهد
منتها تو حواست به خواسته خودت است و آن را نمی بینی
تو نان خواستی او جان می داد
تو هم می گفتی من جان را می خواهم چه کار؟
من نان می خواهم .

حاج آقا دولابی


[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 3:39 PM ] [ Sanaz ]
امام رضا(ع):

به خداوند خوشبین باش،

زیرا هرکه به خداوند خوشبین باشد خداوند طبق گمانش رفتار خواهد کرد.



[ چهارشنبه 1390/08/04 ] [ 3:38 PM ] [ Sanaz ]

بیخیال مردم،،،

خودت که به خودت اعتقاد داشته باشی کافی ست،،،،!

بعضی ها به خدا هم اعتقاد ندارن . . . .


[ چهارشنبه 1390/07/27 ] [ 6:32 PM ] [ Sanaz ]
مثل آن راننده تاکسی‌ای که حتی اگر در ماشینش را محکم ببندی بلند می گوید: روز خوبی داشته باشید....                                                                                                                                       آدم‌هایی که توی اتوبوس وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی، دستپاچه رو بر نمی‌گردانند، لبخند می زنند و هنوز نگاهت می کنند.....                                                                                            آدم‌هایی که حواسشان به بچه های خسته ی توی مترو هست، بهشان جا می دهند، گاهی بغلشان می کنند......                                                                                                                                                  دوست هایی که بدون مناسبت کادو می خرند، مثلا می گویند این شال پشت ویترین انگار مال تو بود یا گاهی دفتریادداشتی،کتابی،پیکسلی......                                                                                                   آدم‌هایی که از سر چهار راه نرگس نوبرانه می خرند و با گل می روند خانه.....

ادامه مطلب
[ سه شنبه 1390/07/26 ] [ 3:58 AM ] [ 3pide-E ]

 

✿بعضی ها از دور میدرخشند!


✿نزدیک که میشوی



✿یک تکه شیشه ی شکسته ای بیشتر نیستند!!!



✿که باید لگدی بهش زد



✿تا از مسیر نور آفتاب دور شوند و چشمان دیگری را



✿خیره نکنند و گول نزنند!!!

 

[ جمعه 1390/07/22 ] [ 4:18 PM ] [ Sanaz ]
به دنبال یک خانه ،

شاید در همین نزدیکی...
.
.
.
.
.
كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ ...

هر کسی طعم مرگ را می چشد ...

 

[ جمعه 1390/07/15 ] [ 11:8 AM ] [ Sanaz ]
آرامـش چیست ؟؟

نگاه به گذشته و شکـر خـــــدا ،

نگاه به آیـنـده و اعتمــاد به خـــــدا ،

نگاه به اطراف و جستجوی خـــــدا ،

نگاه به درون و دیـدن خــــــدا ...

 

[ جمعه 1390/07/15 ] [ 11:7 AM ] [ Sanaz ]
 

خــــــــدا یا عاشــــــــــــــــــق آن لــــــــــجظه ای هســـــــتم

 که با یـک ســیــلی درد نـــاکـــ مــرا به خود می آوری

و تا به خـــود آمــــــدم. . .

 آغوش می گــــشـــــــــــایی . . .

 

[ جمعه 1390/07/15 ] [ 11:6 AM ] [ Sanaz ]
به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

چون کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد

و منتظر توست اشکهای تو را پاک می کند

و دستهایت را صمیمانه می فشارد

تو را دوست داردفقط به خاطر خودت

این را به یاد داشته باش

هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی

می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی ...هرگز

[ پنجشنبه 1390/07/07 ] [ 5:48 PM ] [ Sanaz ]
[ پنجشنبه 1390/06/03 ] [ 2:19 AM ] [ 3pide-E ]

تو به پروانه ی احساس زمان می مانی

تو ز نیلوفر عشق و ز پرواز هما پاکتری

تو چه زود معنی چشمان مرا می خوانی

تو چه نیک از من و احساس دلم با خبری

تو که جمعه ز پس پنجره ام می گذری

هر نگهت

تپش قلب مرا می طلبد

تو نباشی دل من بی تپش است

دل من تنگ تو است...

[ شنبه 1390/04/04 ] [ 12:28 PM ] [ HaDiS ]

 

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

[ شنبه 1390/04/04 ] [ 12:12 PM ] [ Persian star ]

دعوت نامه ی دلم:

دعوت نامه ای برایم فرستاده شد

دعوت نامه عجیب بود

روی آن با خط درشت نوشته شده بود :

 

"به دیدنم بیا ،دلم برایت تنگ شده است

 آدرس:درون جاده فرعی وجود ، خانه ای به نام دل

زمان:هر وقت که بیایی تا هر وقت که بخواهی برایت زمان دارم"

 

روز میهمانی سر رسید

آماده ی رفتن می شوم : لباسی از جنس سکوت به تن می کنم ،کفش هایی از جنس رویا آن هم چرمی به پا می کنم

ساعتم را نگاهی می اندازم و سوار ماشین آرامش میشوم

آدرس مقصد را به او میدهم

می گویم :لطفا سریع تر.....عجله دارم

می گوید:تا آرامش پیدا نکنی و صبوری نورزی ماشین روشن نمی شود و تو به مقصد نمی رسی

چاره ای نداشتم....

سعی کردم و آرامشی زرف وجودم را فرا گرفت

ماشین به حرکت افتاد

در کوچه پس کوچه های وجود می رفت و من  تا به حال به اینجا پا نگذاشته بودم

مدتی طول نکشید که به کلبه ای کوچک رسیدیم

گفت: همین جاست

 امیدوارم از هم نشینی با دلت لذت ببری

 

پیاده شدم هنوز هم گیج بودم که صدایی من را به طرفش فرا خواند:

خوش آمدی....زودتر از این ها منتظرت بودم

قدرت تکلم نداشتم ، می خواستم برای او از دلیل دیر کردم بگویم اما نشد

وارد خانه شدیم.....

دعوتم کرد به نشستن به روی کانا په ای نیلی رنگ و من به چه اندازه رنگ نیلی را دوست می داشتم

چه سلیقه ای ......درست همانند علایق من ....خانه از جنس رویا بود و چه زیبا آفریده شده بود

می دانم که خودم آن را در رویا هایم آفریده بودم

درست همانند همان چه که در رویا هایم بود

خانه ای رو به ساحلی بی انتها .....

غروب خورشید از آنجا چه زیبا دیده میشد

باغچه ی بی انتهایی از گل های نیلوفر و مریم و شقایق

پرندگانی که هم صدا زندگی را فریاد می کردن

موسیقی که دل نشین ترین صدا ها بود.....

 

غرق در دیدن زیبایی ها بودم که فنجانی قهوه جلویم گذاشت

نشست و برایم گفت و گفت

از همه چیز

از آنکه ناراحت بوده از دستم چرا که من هیچ توجه ای به او نمی کردم

چشمم را بسته بودم و هیچ چیز را نمی دیدم

گفت که متوجه شده که دارم کم کم خودم هم به فراموشی می سپارم

گفت نمی توانست من را این گونه ببیند دعوت نامه فرستاده و خدا خدا کرده که پاسخ رد ندهم

گفت وقتی فهمیده که دارم می آیم حرف های زیادی را آماده کرده برایم

تا برایم از دلتنگی هایش بگوید

از وقت نبودن هایم و تنها بودن هایش

آنقدر گفت که خواب رفتم .....چه خوابی

بعد از ساعت ها وقتی چشم گشودم :

خود را در کنج اتاقم دیدم

صدایی در گوشم پیچید

 

مادر: ظهر بخیر نمی خواهی بیدار شوی

بلند شو دختر ......خواب بسست

 

چه میهمانی بود آن مهمانی ....

 

دیگر من همیشه مقصدم کوچه فرعی وجود ، خانه ای به نام دل بود

 

نویسنده: ن.ص

[ شنبه 1390/03/07 ] [ 8:43 PM ] [ Sanaz ]
شعر اول رو حمید مصدق گفته بوده که فکر کنم همه خوندن یا شنیدن :

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت


بعدها فروغ فرخزاد اومده و جواب حمید مصدق رو اینجوری داده...
ادامه مطلب
[ دوشنبه 1390/02/19 ] [ 10:3 PM ] [ HaDiS ]
 
خداوندا
روزهای من
چون شعله های آتش
زبانه کشیدند
و خاموش شدند
ولی در روشنی آنها
چهره تو را دیدم
و تو مرا شعری چند آموختی
که از ما به یادگار خواهد ماند.

ِ~~~~~~~~~~~

برای روشنی است که می نویسم
اگر همیشه
و همه جا تاریک بود
هرگز نمی نوشتم.

~~~~~~~~~~~~~~~~~

ای کاش می شد فهمید
در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته اشک می ریزد......

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
بهار فصل دوباره بودن است
فصل یادآوری این معجزه که:
همه چیز را دوباره می توان آغاز کرد.
و حتی چندباره.....
مهم آغاز است.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود

و انسان با نخستین درد.

در من زندانی ستمگری بود

که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^
پیداست هنوز شقایق نشدی ...

زندانی زندان دقایق نشدی ...

عاشق نشدی وگر نه می فهمیدی ...

پاییز بهاریست که عاشق شده است...
[ دوشنبه 1390/02/19 ] [ 4:40 PM ] [ Sanaz ]

نردبانیست میان من و تو

و تو از آن بالا
نور می پاشی به من
مهر می بخشی به من
*

پله پله می روم
راه من دشوار است
زحمتم بسیار است
نورتابیده به من
*
و به دستم دارم
سبدی از گل سرخ
دامنم رنگ سپید
و سوالی دارم
*
که چرا مهر به من می بخشی؟
*

مهر تو حلقه زنجیر شده است
که ندارم ره برگشتن از این پله عشق
به کجا می کِشی ام؟
نور تابیده به من
*
و به موهای من است
جای دستان تو باز
روی سرشانه من
کوله باریست به سنگینی عمر
*
ردّ پاهای مرا خوب ببین
که شبیه است به تنهایی من
عطر بی تابی من پیچیده است
نور تابیده به من
*
و چه لذت دارد
لحظه پیوندِ...
دست های من و تو
روی آن بام بلند

که به اندازه عشق من و تو جا دارد
*
چه تماشا دارد!
دست من خواهد کاشت
گل خوشبختی من را
به زمین دل تو...
و من از این پایین
غنچه های گل خوشبختی خود را دیدم
*
کمکم کن!
کمکم کن!
که حقیقت بشود
فاصله کمتر و کمتر بشود
...
نور تابیده به من
نور تابیده به من
...

[ شنبه 1390/02/17 ] [ 4:33 PM ] [ Sanaz ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گاهی خدا درها را میبندد و پنجره ها را قفل می کند، زیباست اگر فکر کنیم شاید بیرون طوفان است و خدا می خواهد از تو محافظت کند.
امکانات وب