تبليغاتX
علوم آزمایشگاهی 89 زاهدان

علوم آزمایشگاهی 89 زاهدان
آرزو می کنم که سبز شدن هر برگ درخت آمینی باشد برای آرزوهایت... 
قالب وبلاگ
لینک دوستان
سلام.
یکی زبونش می گرفته، می ره داروخونه می گه: آقا دیب داری؟
کارمند داروخونه می گه: دیب دیگه چیه؟
جواب می ده: دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ورش دیب داره.
کارمنده می گه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟
می گه: بابا دیب، دیب!
طرف می‌بینه نمی فهمه، می ره به رئیس داروخونه می گه.
اون میآد ‌می پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟
می گه: دیب!
رئیس می پرسه: دیب دیگه چیه؟
می گه: بابا دیب دیگه. این ورش دیب داره، اون ‌ورش دیب داره.
رئیس داروخونه می گه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟
می گه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟
رئیس هم هر کاری می‌کنه، نمی تونه سر در بیاره و کلافه می شه...یکی از کارمندای داروخونه میآد جلو و می گه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین آقا زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.
رئیس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش داره بیارتش........

ادامه مطلب
[ شنبه 1390/03/14 ] [ 10:55 AM ] [ Sanaz ]

بنـــــــــي آدم اعضـــــــــاي يکديـــــــــگرند!!!!!!!!!

معلم چو آمد! کلاس چو شهري فرو خفته خاموش شد. سخنهاي نا گفته در دلها به لب نا رسيده فراموش شد. معلم گفت:" بيا احمدک درس ديروز را بخوان. بگو تا ببينم سعدي چه گفت؟ " زجا جست احمدک و بند دلش از اين ناگفته حرف ناگه گسست. به لکنت بيافتاد و گفت:

بنـــــــــي آدم اعضـــــــــاي يکديـــــــــگرند کـــــــــه در آفرينـــــــــش ز يک گوهـــــــــرند

چـــــــــو عضوي بـــــــــه درد آورد روزگـــــار دگـــــــــر عضوهـــــــــا را نماند قـــــــــرار

تو کـــــــــه!... تو کـــــــــه...


واي يادش نبود! جهان پيش چشمش ســـيه روي شد. نداي محبت ز هر سو بلند گيرد؛ و نارفته در گوش شد.
معلم گفت به خوي گران:"مگر چيست فرق تو با ديگران؟ چرا احمدک کودنِ بي شعور نخواندي چنين درس آسان بگو؟؟


خدايا! چه ميگويد آموزگار؟؟ مگر نمي داند که اين در اين ميان بُوَد؟ فرق بين دارا و ندار.؟ که آنان به دامان مادر خوشند ولي... ولي من بي وجودش نهم سر به خاک. کنم با پدر پينه دوزي و کار؟ ببين! دست پُر پينه ام شاهد است.


معلم گفت: به من چه که مادر ز دستت داده اي؟ به من چه که دستت پُر از پينه است! رود يک نفر پيش ناظم که او به همراه خود يک فلک آورد.


احمدک چون اين سخنها را بشنيد ، ز چشمانش کور سوي دميد. به يادش آمد شعر سعدي و گفت :
تـــــــــو که از محنـــــــــت ديگران بي غمـــــــــي نشـــــــــايد که نامـــــــــت نهند آدمـــــــــي

[ یکشنبه 1390/03/08 ] [ 9:47 PM ] [ Sanaz ]

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد..

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد . دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد : پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ? ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند . باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید . او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران میبارد، آب روی من چکید .زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید ؟مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند.

[ یکشنبه 1390/03/08 ] [ 9:41 PM ] [ Sanaz ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

گاهی خدا درها را میبندد و پنجره ها را قفل می کند، زیباست اگر فکر کنیم شاید بیرون طوفان است و خدا می خواهد از تو محافظت کند.
امکانات وب